السيد الخميني

89

ديوان امام ( فارسى )

معجز عشق ناله زد دوست كه راز دل او پيدا شد * پيش رندان خرابات چسان رُسوا شد خواستم راز دلم پيش خودم باشد و بس * در ميخانه گشودند و چنين غوغا شد سر خُم را بگُشائيد كه يار آمده است * مژده اى ميكده عيش ازلى بر پا شد سر زلف تو بنازم كه با فشاندن آن * ذرّه خورشيد شد و قطره همى دريا شد لب گشودى و ز مى گفتى و مىخواره شدى * پيش ساقى همه اسرار جهان افشا شد گوئى از كوچهء ميخانه گذر كرده مسيح * كه بدرگاه خُداوند بلندآوا شد مُعجز عشق ندانى تو زليخا داند * كه برش يوسف محبوب چنان زيبا شد